اولین کتاب خوندن امیررضا و کلی شیطنت
سلام موش موشیه مامان.
الان دارم این پست رو با گوشی میذارم ببینم میتونم با گوشی عکس آپلود کنم...خدا کنه ک بشه.عزیز دلم دندونای بالات هم ورم کرده خیلی بد جور شده.دلم برات میسوزه...خیلی درد میکشی...شبا مجبورم بهت استامینوفن بدم آخه یه دفعه اینقد جیغ میزنی و اصلا لب ب می می نمیزنی و باید بغلت کنیم تا آروم بشی و می می رو بخوری.
عزیزم ماشالله هر روز بلاتر از روز قبل میشی...از مبل میگیری و می ایستی و میری بالای مبل و بعد میری رو دسته ی مبل...باور کن دیگه نمیتونیم یه لحظه ازت غافل بشیم.میری رو دسته ی مبل و از اونجا میخوای بری رو مبل کناری.
باور میکنی امروز داشتم برنج ابکش میکردم و تورو تو پذیرایی گذاشتم... یه دفه دیدم اومدی رو اپن!!!میدونم کمی غیر ممکن ب نظر میاد ولی دیگه یاد کرفتی اول میای رو مبل...بعد دسته ی مبل و بعد هم روی اپن....حالا با بابایی در فکر تغییر دکوریم...اصلا نفهمیدم چیکار کردم،قالمه رو پرت کردم و دویدم سمت تو و خدا رو شکر وقتی اومدم تو اشپزخونه دیدم برنجا رو آبکش کرده بودم و قابلمه خالی رو پرت کردم..
این یه صحنه از بالا رفتنت رو دسته مبله...الته تار شده آخه میترسیدم بیوفتی و سریع بغلت کردم موش شیطون:


اینجا هم جای همیشه گیته.کنار دکوری ها!!


اینجا هم داری به من پند و اندرز میدی.
خخخخخخ



جدیدا زیر مبلها رو کشف کردی میری دمر میشی به یه حالت خیلی ناز و دستای کوچولو و نازتو ویبری زیر مبل و کلی از وسایلی که خودت بردی زیر مبل رو در میاری!!!
جاالبه دیروز دستتو ک بردی زیر مبل چون مچ دستتو چرخوندی دیگه نمیتونستی در بیاریش و با التماس به ما نگاه میکردی و گریه میکردی.
ماشینی که دایی حامد وقتی تو تو دلم بودی برات خریده بود رو برمیداری و یه دستتو میذاری روش و چهار دست و پا باهاش حرکت میکنی...این کارو من دو سه بار جلوت انجام دادم...ماشینو برداشتم و گفتم غان غان غان .
قربونت بشم من چه قدر قشنگ نشستی و داری کتاب میخونی



اینم نفس طلای من با دو تا دندون خوشل:





گلم بعد از حموم و آب بازی:

پنکه رو میبینی و بلند میگی پَ پَ پَ
کلاه سرت گذاشتم پسرم


زیبا ترین خط منحنیه جهان لبخند توست


حموم افتاب گرفته نازنازیم غذا میخوره:



چشمای نازشو بگردم:


فضووووووول خان:



بهت میگم ببعی میگه بع بع ...دنبه داری نع نع
حالا میگم امیررضا ببعی میگه:
تو هم میخندی و سرتو میاری پایین و میگی بَ بَ...اون لحظه عاشق تر میشم بخدا.
میگم مامانو ناز کن و تو هم با دستای نازت خیلی مهربونانه منو ناز میکنی.
عاشق بابا جونی...و میگم امیررضا بابا جون کجاست ؟؟و توهم به در خونه نگا میکنی.
عزیز دلم واقعیتش خیلی در گیر زندگی شدم...برای همین صلا نمیتونم بیام وبلاگ.با موبایل میام نظرات دوستای گل رو تائید میکنم و تموم.شرمنده ی بعضی از دوستات شدم.
الان 14 اردیبهشته و شما 4تا دندون داری...شدی خرگوش کوچولو...تقریبا دو هفته میشه که دندون سوم و چهارمت دراومده.
.این عکسا رو تو یه گلخونه ازت گرفتم.










اولین کتاب خوندن امیررضا و کلی شیطنت 



